قصه عشق...
سلام کوچولوی مامان
حال امروزت توی این روز بهاری قشنگ و پر گل چطوره؟ اخ که چقدر مامان دلتنگ تو شده، دلتنگ دستای توپولت،پوست مثل برگ گلت،گرمی وجودت....کاش الان بغلم بودی مامانی...اونوقت میخوردمت...نه خوشگلم شوخی کردم!دوستت دارم هزارتا!!!!
نی نی گولوی مامان میخوام قبل از نوشتن از روزای با تو بودن، قصه عشق خودم با بابایی رو برات بگم ،اینکه چطور شد تا تو اومدی.
همه چیز از یک بعدازظهر زمستونی سرد و برفی شروع شد ، خسته از درس و کار، فارغ از هر فکری ، سلانه سلانه داشتم میرفتم خونه که نرسیده به در خروجی دانشگاه یهو یک اقایی جلومو گرفت و گفت سلام...اخ اخ که چقدر من ترسیدم!با نگاه نگران و متعجب جواب سلامشو دادم و با عصبانیت گفتم امرتون؟ خندید وخودشو معرفی کرد منم گفتم خوب که چی؟جواب داد که میخوام باهاتون حرف بزنم، با حرص گفتم ببخشید اقا اگر دنبال دوست دختر و اینا هستین من اهلش نیستم، اگر هم قصد ازدواج دارین من قصدشو ندارم بااجازه !![]()
ولی اون اقا ول کن نبود اخرش منو کشوند توی دانشکده شون بعداز اون هم گفت که منو خیلی وقته میشناسه و از من خوشش اومده بهتره باهم یک مدت صحبت کنیم تا ببینیم با هم تفاهم داریم یا نه و از این حرفا....و...![]()
این جوری بود که شروع شد....![]()
ومن و بابا توی یک روز پاییزی باهم پیمان بستیم تا برای همیشه در کنار هم بمونیم و خونه ای بسازیم از عشق...![]()
الان از اون روز ۶سال و ۷ماه میگذره و جالب اینه که روز میلاد تو اگر طبق گفته دکتر به دنیا بیای دقیقا با سالگرد روز عشق من و بابا یکی میشه ، قشنگه نه؟!
من و بابا هردو باهم تصمیم گرفتیم تا تو بیای تو زندگیمون ، خواستیم تا تو ثمره عشق پاکمون باشی، عشق مامان ، هردوتامون دوستت داریم خیلیییییییییییییییییییییییییییی!!


قصه عشق...
