امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

امير علي ، ثمره يك عشق ...

سرم شلوغه!!!!!

سلام گل پسر مامان! خوبی؟ عزیز مامان ، این روزا مامان خیلی سرش شلوغه! خودت که داری میبینی، برگشتنم، خونه جدید، یک پسر گل توراه، کارای دانشگاه....اوه اوه !!! هرروز میخوام عکساتو اسکن کنم بزارم وبلاگت وقت نمیشه! دیروز با مامانی رفتیم برات تخت و کمد دیدیم ولی هنوز رنگشو انتخاب نکردم ! خاله جونم رفته برات وسایل دیده مامانی قراره بره بخره! رفتیم برای اتاقت پرده هم دیدیم حالا هفته بعد میریم میخریم! وای خدا جون کی میشه اتاق گل پسرمو بچینم!!؟؟؟؟؟
31 خرداد 1390

بعد از مدتها دوباره سلام!

سلام پسر مامان! خوبی مامانی؟ عزیزم مامان بد قول نیست فقط خودت میدونی که چقدر سرم شلوغ بود! نازگل من ما برگشتیم ایران! اومدیم خونه خودمون! دیدی مامانی و خاله جون و دایی جون رو؟؟ وای که همه چقدر خوشحال شدند وقتی فهمیدند تو اومدی!!!! عزیزم اتاقتو دیدی؟ میبینی که چقدر بزرگ و دل بازه! پسرم هرروز میرم اونجا میشینم برای چیدنش نقشه میکشم! خدایا به من فرزند صالح و سالم عطا کن ! خدایا این انتظار شیرین من را ختم به خیر کن! خدای من ! تورا به اندازه همه داشته ها و نداشته هایم شاکرم!
24 خرداد 1390

بابا اومد!

سلام پسر گلم تو هم مثل من خوشحالی نه؟ اره عزیزم بابا اومده تا مارو با خودش ببره خونه! خونه تازه ما که من هنوز ندیدمش ولی یک اتاق واسه تو داره و من هرشب قبل از خواب براش نقشه میکشم تا برای اومدنت اماده اش کنم! وای گل پسر مامان ، دیدی بابا چقدر تعجب کرد! اولش گفت اه تو که هنوز مثل اولی ولی بعدش که شکمم رو دید چشماش چهارتا شد!!!ا شنبه با بابا رفتیم کلی برات اسباب بازی دیدیم که قراره امروز یا فردا برات بخریم! بابا که هر چی میبینه میگه اینم بخریم! راستی بابا وقتی لباساتو  دید خیلی ذوق کرد!همش میگه پسرم زود بیا زودباش! میگم اخه زودتر از 9ماه که نمیشه میگه نه من دیگه طاقت ندارم زود بیاد من ببینمش!میخوام 5شنبه که میریم دکتر با بابا بریم...
2 خرداد 1390

روز که مامان شدم!

من و بابایی 6سال و 3ماه بود که باهم پیمان عشق بسته بودیم و دقیقا 4سال بود که زیر یک سقف نفس میکشیدیم ؛ تا اینکه امسال سالگرد ازدواجمون اقای بابا به من که مامان خانوم باشم گفت که دلش یک نینی ناز میخواد ، دلش میخواد خوشبختیمون رو با یک کوچولو کاملتر کنه !!!! منم گفتم باشه البته منم دلم تورو میخواست ولی راستش یک کم میترسیدم! خلاصه.... عصر یکروز سرد زمستونی که داشتیم از سرما یخ میزدیم و در حال برگشتن از یک مسافرت چند روزه بودیم ، از اقای بابا خواستم یک دونه ببم چک( همون بی بی چک خودمون)بگیره اونم بعد کلی غر زدن خرید ! میخواستم چند روز دیگه امتحانش کنم ولی یک احساس قوی منو وادار کرد تا همون شب امتحان کنم...... وایییییییییییییییییییییییییییی...
30 ارديبهشت 1390

اولین لگد!

سلام پشمک مامان! پسر گلم این روزا سرم شلوغه ! لیست میگیرم ، خرید میکنم ، قیمت میکنم، خلاصه کلا درگیر شما اقا شدیم! اقای بابا هم هفته دیگه میاد با یک کیف پرپول تا بریم واسه شما خرید!!! کوچول مامان فکر میکنی نفهمیدم با اون پای فندقیت لگد میزنی؟!! بله اقای پسر لو رفتی! شنبه 24 اردیبهشت 1390 ساعت 9شب شما اولین لگد کوچولوتو زدی!وای که مامان فدای اون پاهات بشه! اقای بابا هم که دیگه طاقتش تموم شده ، فکر کنم اگر میتونست همین الان میومد! گل مامان، من و بابا منتظریم تا تو با اون پاهای کوچولوت بیای و دنیای مارو پر از شادی و خوشبختی کنی! پس تا اون روز....
27 ارديبهشت 1390

فرشته کوچک من

فرشته کوچک من! امروز برایت نامه ای مینوسم، نامه یک مادر به کودکش! میدانم که هر انچه در دل دارم تو میدانی و نیازی به تکرار نیست ؛ اما امروز برایت مینویسم برای فردا و فرداها، برای روزهایی که در این دنیا خواهی بود و شاید گذر زمان عشق مرا به تو و عشق تورا به من در زیر طوفان های سهمگین زندگی مخفی کند! برای روزهایی که قلبهایمان در کنار هم ولی جسممان دوراز هم خواهد بود! برایت مینویسم از تپش های قلب بیقرارم، از عشق روزافزونم،از لحظه هایی که با تودروجودم دارم... کودک من! این زیباترین جمله زندگی من است! کودک ما! این قشنگترین تایید عشق من و همسر من است! تو فرشته اسمانی من، حاصل محبت پاک دو انسانی! ثمره یک پیوند ابدی و اسمانی! کودکم، دنیایی که ب...
20 ارديبهشت 1390

سلام اقای پسر

سلام پسمل مامان! مامانی این چندروز همش در حال خرید برای شما بودم ! اگه بدونی چیا برات خریدم؟! پسر گلم خرید لباسات دیگه تقریبا تموم شد! الان منتظرم بابا بیاد بریم بقیه وسایل رو بخریم ، بالاخره اونم باباته نظرش مهمه دیگه!!! فندق مامان! قبل از این که برم سونو این اقای بابا میگفت براش فرقی نداره شما پسر باشی یا دختر! تازه از هفته 11 هم که خانوم دکتر گفت شما شاید دخملی ، هی صدات میزد دختر بابا! ناز بابا! ولی الان که فهمیده پسری وای وای نمیدونی از خوشحالی چه کارها که نمیکنه! اون روز که فهمید میگفت از خوشحالی میخوام برم تو خیابون داد بزنم! حالا مثلا براش مهم نبود؛ ببین اگر مهم بود چیکار میکرد؟ مامان لعیا و دایی امیر هم که خیلی خوشحالن! مخ...
19 ارديبهشت 1390

بالاخره معلوم شد!

بالاخره معلوم شد!!!! بعداز 18 هفته انتظار که هربار شما کوچولو یک ادا دادی و نذاشتی ما بفهمیم شما دختری یا پسر ،دیروز معلوم شد که شما پسر کوچولوی مامانی! اخ که مامان قربونت بشه! الان دیگه خونه ما دوتا مرد داره، اقای بابا و اقای پسر! راستی خوشگل مامان، من و بابا فقط یک اسم دخترونه انتخاب کرده بودیم حالا شما فعلا بی نام هستین ! تا اطلاع ثانوی و تصویب اسمتون شما باید همون اقای پسر باشین! دوستت دارم اقای پسر!
16 ارديبهشت 1390

یک روز مهم

سلام گل همیشه بهارم که 18 هفته است با شکفتنت زندگی من و بابا رو زیبا و پر از رحمت کردی! امروز یک روزه مهمه! امروز من و شما میریم دیدن خانم دکتر تا ببینیم بالاخره شما دخملی مامانی یا پسملی؟ کوچولوی من خواهشا یک امروز رو با مامان خوب باش و بذار ببینیم شما چی هستین؟ به خدا دلم لک زده برات خرید کنم! خب من برم ، فردا میام نتیجه رو می گم. فعلا......
15 ارديبهشت 1390