امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

امير علي ، ثمره يك عشق ...

اتاق آقای پسر

سلام پسر مامان خوبی؟ حتما که خوبی اینو از فشاری که الان با پاهای نازو کوچولوت به دنده های من میاری میدونم!!! خوشگل مامان، دیگه وارد هفته 34 شدیم و دیگه کم کم اماده میشیم تا شمارو به امید خدا توی بغلمون بگیریم!! وای پسر گلم ، بالاخره بعد از کلی اصرار امروز آقای بابا راضی شد که کمک کنه تا یک کم از کارهای اتاقتو انجام بدیم. الان استیکرهای اتاقتو چسبوندیم و لباسهایی که خودمون خریدیم رو چیدیم ولی هنوز از مامانی و سیسمونیش خبری نیست!اخه میدونی مامانی یه ذره همیشه تاخیر میکنه !همیشه همه چی رو درست دقیقه نود اماده میکنه! اینم اخلاق مامانی هست دیگه!! راستی میخواستم اسم گلت رو توی یک پست دیگه اعلام کنم ولی امروز روز خاصیه ! امروز روز شهادت امام او...
31 مرداد 1390

این روزها...

سلام قند عسل مامان! خوبی عزیزم؟مامان فدای تو بشه که دیگه کم مونده به اومدنت! این روزا همش میشینم تو خونه و به تو فکر میکنم به این روزهایی که با تو هستم ، به این که چقدر دلم تنگ خواهد شد برای این شکم قلنبه، واسه این تکونهای قشنگت، واسه لگد زدن هات!!! هفته پیش رفتم سونو تا ببینیم چند کیلو شدی!برای اولین بار بابا هم اومد که تورو ببینه!وای پسرم که این اقای بابا جو گیر شده بود هی از دکتر سوال میکرد!الان هم که عاشقت شده! همش میگه نمیشه این پسر ما زودتر بیاد اخه من دلم براش تنگ شده!!! اقای دکتر گفت که شما الان هفته 31 هستی و 1650 گرم هم وزن داری! کلا همه چی شکر خدا نرماله! وای پسر گلم مامانی هم که همش درگیر خرید برای شماست هرروز من با این و...
18 مرداد 1390

ماجرای مامان خانوم و آقا موشه!!!

فسقلی مامان سلام! حتما با خودت میگی این مامان خانوم این همه وقت کجا بوده که الان یادش افتاده یک دونه فسقلی هم داره که باید براش بنویسه،ولی عشق مامان این هفته مامان خانوم ماجراها داشت بذار از اولش بگم: هفته پیش با آقای بابا رفتیم خرید گفتیم ماه رمضونه بعد اونم که شما میای بریم یک سری وسایل بهداشتی و خواروبار بگیریم ؛بابا هم که همه چی رو کارتونی میگیره ! اومدیم خونه ، منم مریض بودم قرار شد فرداش نرم سرکار ! صبح با لگدهای شما از خواب بیدار شدم و صبحونه خوردم بعدش دوباره خوابیدم ، ظهر رفتم اشپزخونه که ناهار بخورم جای شما خالی تا دستم رو دراز کردم نون بردارم یکهو یه چیزی پرید بیرون!! وای مامانی موش بود!!!!!! حالا ...
9 مرداد 1390

از یک مامان مریض به یک پسر شیطون!

سلام بر شیطون کوچولوی خودم! پسر مامان انقدر شلوغی کرد و مامانشو لگد زد و نذاشت مامان بخوابه که مامان مریض شد!!! نه پسرگلم شوخی کردم ، مامان مریض شده ولی مریضیش سرماخوردگیه! فکر کن تو وسط تابستون سرما بخوری ، چی میشه؟!! راستی مامانی،من کشف کردم که شما یک کم بیش فعالی انگار، آخه همه خاله جونا تو سایت نی نی هاشون روزی 2-3بار حرکت میکنه ولی شما فقط روزی 2-3 دقیقه ساکتی!!! البته مامانی(مامان من) نظرش اینه که چون من کم میخورم شما کوچولو موندی و جات راحته واسه همون اینقدر زیاد حرکت میکنی! در همین راستا بیچاره آقای بابا همش در حال خریده و با مامانی تصمیم گرفتن منو به زور هم که شده تپل کنن!ولی پسرکم من خودم مراقبتم و سعی میکنم جوری غذا بخور...
2 مرداد 1390

تا میتونی لگد نوش جان کن مامان خانوم!!!

وای وای سلام بر پسر فوتبالیست من خوبی مامانی؟ پسر گلم فکر کنم شکم مامان رو با میدون فوتبال عوضی گرفتی که انقدر لگد میزنی!!!اخ اخ که شبها در حسرت یک خواب راحتم! دلم برای این که روی شکم بخوابم تنگ شده! پسرم فرش اتاقتم خریدیم کم کم وسایلت داره تکمیل میشه! خدایا یعنی میشه پسر گلم رو تو اتاق خوشگلش سالم و سرحال ببینم؟
27 تير 1390

یک بابای معتاد!!!!

سلام سلام  گل پسر! میدونم الان چشمات قلنبه شده! با خودت میگی این بابای ما کی معتاد شد که من خبر ندارم؟!!! راستش فینگیل مامان قضیه از اونجایی شروع شد که ما رفتیم تو خونه جدیدمون و از اونجایی که آقای بابا خیلی خیلی تنبل تشریف دارن هنوز بعد از 2ماه تلویزیون خونه آنتن نداره! درسته که مامان خانوم زیاد اهل تلویزیون نیست ولی خب دیگه گاهی وقتا ادم دلش میخواد نیم ساعت بشینه پای سریال و فیلم آقا جونم برات بگه که مامان خانوم رفت و از یکی از دوستان درخواست فیلم کرد و ایشون هم لطف کردنوسریال گم شدگان رو دادند!  وای وای چشمت روز بد نبینه !  شروع این سریال همان و اعتیاد بابا همان!!! الان هرشب برنامه داریم جوری که حتی وقت هایی که...
21 تير 1390

هفته 28

سلام پسر 28 هفته ای مامان! میدونم که حالت خوبه! اینو از لگدهای محکمی که نوش جون میکنم فهمیدم! آخ که مامان قربون اون لگدهات بشه!!! خوشگل مامان ، بالاخره تخت و کمدت رو سفارش دادیم! همونطور که میدونی چون مامان خانوم یعنی من همیشه با همه متفاوت خرید میکنم رنگ تخت شما هم برخلاف بقیه آبی نشد بلکه سفیدوقهوه ای سفارش دادیم!!! به نظر من که خوشگله! حالا وقتی اتاقتو چیدیم عکساشو میذارم تا ببینیم نظر بقیه چیه؟! دیروز هم با بابا رفتیم برای اتاقت لوستر هم خریدیم.خلاصه اینکه سرمون شلوغه! داریم کم کم اماده میشیم تا تو بیایی! این روزها آقای بابا خیلی نگرانه، هم نگران سلامتی من و تو و هم نگران سه نفرشد نمون! هرروز از من میپرسه که تورو بیشتر دوست دار...
19 تير 1390

شیطون مامان!

ای ای سلام شیطون مامان! هنوز نیومده مامان و بابارو میذاری سرکار؟! ای بلا دیشب خیلی مامان و بابا رو نگران کردی! از پریروز این گل پسر ما کم تکون میخورد، دیروز هم که دریغ از یک لگد کوچولو! حتی مامان خانوم رو مجبور کرد یک بستنی خیلی گنده نوش جان کنه تا بلکه اقای پسر یک لگد کوچولو بزنه ولی هیچ خبری نشد تاشب! دیگه همه نگران شدیم ، نصف شب پاشدیم رفتیم بیمارستان ! خانوم دکتر صدای قلب رو شنید و گفت سالمه ولی برو سونو! تا نشستیم تو نوبت لگدهای اقا شروع شد!!!!! خانم دکتر سونو هم با تعجب گفت که خانوم این که تکون میخوره!!! خلاصه که رسما ما سرکار بودیم!!! شاید هم پسملی میخواست خودشو واسه ما لوس کنه! به هرحال امروز هم نرفتیم سرکار و نشستیم ببین...
12 تير 1390

درددل یک مامان تنها!

سلام پسر مامان! میدونم از دست مامان ناراحت و دلخوری! اما پسر گلم خودت که توی دل منی، خودت خوب میدونی که مامان نمیخواد حتی یک لحظه هم توی دل کوچولوی تو که همه هستی اون هستی یک ذره هم غم باشه!ولی مامانی میبینی که گاهی وقتها دست خودم نیست!دلم میگیره! عشق مامان، این روزا خیلی احساس تنهایی میکنم!دلم خیلی گرفته! خسته ام! گل مامان! این مامان دلشکسته رو که باعث ناراحتی تو میشه ببخش و بدون که مامان توروخیلی دوست داره! تو بهونه قشنگ زندگی منی!
4 تير 1390