ماجرای مامان خانوم و آقا موشه!!!
فسقلی مامان سلام!
حتما با خودت میگی این مامان خانوم این همه وقت کجا بوده که الان یادش افتاده یک دونه فسقلی هم داره که باید براش بنویسه،ولی عشق مامان این هفته مامان خانوم ماجراها داشت بذار از اولش بگم:
هفته پیش با آقای بابا رفتیم خرید گفتیم ماه رمضونه بعد اونم که شما میای بریم یک سری وسایل بهداشتی و خواروبار بگیریم ؛بابا هم که همه چی رو کارتونی میگیره ! اومدیم خونه ، منم مریض بودم قرار شد فرداش نرم سرکار !
صبح با لگدهای شما از خواب بیدار شدم و صبحونه خوردم بعدش دوباره خوابیدم ، ظهر رفتم اشپزخونه که ناهار بخورم جای شما خالی تا دستم رو دراز کردم نون بردارم یکهو یه چیزی پرید بیرون!! وای مامانی موش بود!!!!!!
حالا دیگه خودت تصور کن من چه جوری شدم !!! زنگ زدم به مامانی و بابا !! بیچاره بابا مرخصی گرفت و اومد بعدش با هم رفتیم خونه مامانی اخه مامانی میترسید من ترسیدم شما طوریتون بشه!!!
2روزبعد موشه رو گرفتیم الانم 3-4 روزه بیچاره مامانی فقط کارش شده تمیز کردن خونه ما!!!
گل من ، خیلی ترسیده بودم نه از موش از این که نکنه بلایی سرت بیاد !
فسقلی مامان که الان داری زیر دنده هام رو فشار میدی اینو بدون که مامان همیشه مواظب تو هست و نمیزاره بلایی سرت بیاد!
دوستت دارم ثمره عشق من!


ماجرای مامان خانوم و آقا موشه!!!
