امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

امير علي ، ثمره يك عشق ...

اخرین جمعه دو نفری!

سلام بر گل پسر مامان! دیروز اخرین جمعه دو نفری من و اقای بابا بود ، هم خوشحال بودیم که دیگه کم کم به اخر راه رسیدیم و هفته دیگه تو اگر خدا بخواد پیش ما هستی و هم غمگین که دیگه اخر هفته های دوتایی عشقولانه نداریم!!! به همین خاطر صبح زود بساط صبحانمون رو زدیم زیر بغلمون و رفتیم ایل گلی تا هم هوایی عوض کنیم و هم خاطره ای به دفتر خاطراتمون اضافه کنیم ! گاهی وقتها دلم میگیره از اینکه هفت سال دوتایی در کنار هم بودیم و الان دیگه اون لحظه هارو نخواهیم داشت ولی گل مامان وقتی یاد تو میفتم دلم پر شادی میشه و خداروشکر میکنم که تورو داریم ! دیروز عصر هم که شما شیرین کاریت گل کرد و کلی سکسکه کردی تا بابا هم سکسکه کردنت رو ببینه و کلی بخنده! و...
26 شهريور 1390

مامان بدقول!

سلام نازنین مامان! میدونم که مامان خیلی بدقول شده و هنوز عکسهای سیسمونیتو نذاشته ولی باور کن تقصیر مامان نیست مشکل اینترنت داریم ، سعی میکنم در اولین فرصت عکسهارو بذارم! پسرخوبم ، روز شنبه اخرین سونورو هم رفتم ، شما هفته 36+4 روز بودی و اقای دکتر گفتند که خداروشکر سالم هستی و حدود 2850گرم وزن داری که به امید خدا تا زمان تولد بیشتر هم میشه! این روزها مامان خانوم حال خوبی نداره! امیرعلی گلم نمیدونم چرا دلم میگیره وقتی احساس میکنم هفته دیگه این روزها تموم میشه و تو دیگه تو دل مامان نیستی و من دیگه با هر حرکت تو پر از شوق و شادی نمیشم! درسته که میای پیشم توی بغلم اما من انگاری خیلی به بودنت توی وجودم عادت کردم!!! بابا هم سرش این روزها شل...
22 شهريور 1390

سیسمونی اقای پسر!

خوشگل مامان بالاخره سیسمونیت اومد! خانوم دکتر هم گفتند که اگر شما عجله نکنی ، روز 30 شهریور عمل سزارین رو انجام میدن! مامانی و دایی امیر وسایلتو اوردند یک مقدارشو چیدیم ! سعی میکنم در اولین فرصت عکساشو بذارم! گل ناز مامان پسر خوبی باش و عجله نکن به خدا اینجا خبری نیست!!!
18 شهريور 1390

فقط 3هفته دیگه!

سلام گل پسر مامان خانوم! کوچولوی مامان دیگه خیلی کم مونده تا بیای تو این دنیا پیش من و بابایی! این روزها سرم خیلی شلوغه دارم اماده میشم برای اومدنت! از یک طرف خیلی خوشحالم برای داشتن تو و از طرف دیگه استرس دارم ، استرس اینکه نکنه تو سالم نباشی یا اتفاقی برات بیفته! نکنه من نتونم مامان خوبی باشم و... گل من ، از لحظه ای که فهمیدیم تورو داریم زندگیمون حال و هوای دیگه گرفت! اومدنت پر از برکت و رحمت بود! باور میکنی که با اومدن تو اقای بابا بعد از سالها سیگارشو ترک کرد تا من و شما بهش افتخار کنیم و بگیم: آقای بابا دوستت داریم ! سربلندمون کردی! با حساب من و وقت خانوم دکتر شما حداکثر 3هفته دیگه یعنی تا 31 شهریور پیش مایی اگر خدا بخواد! وروجک...
8 شهريور 1390

اتاق آقای پسر

سلام پسر مامان خوبی؟ حتما که خوبی اینو از فشاری که الان با پاهای نازو کوچولوت به دنده های من میاری میدونم!!! خوشگل مامان، دیگه وارد هفته 34 شدیم و دیگه کم کم اماده میشیم تا شمارو به امید خدا توی بغلمون بگیریم!! وای پسر گلم ، بالاخره بعد از کلی اصرار امروز آقای بابا راضی شد که کمک کنه تا یک کم از کارهای اتاقتو انجام بدیم. الان استیکرهای اتاقتو چسبوندیم و لباسهایی که خودمون خریدیم رو چیدیم ولی هنوز از مامانی و سیسمونیش خبری نیست!اخه میدونی مامانی یه ذره همیشه تاخیر میکنه !همیشه همه چی رو درست دقیقه نود اماده میکنه! اینم اخلاق مامانی هست دیگه!! راستی میخواستم اسم گلت رو توی یک پست دیگه اعلام کنم ولی امروز روز خاصیه ! امروز روز شهادت امام او...
31 مرداد 1390

این روزها...

سلام قند عسل مامان! خوبی عزیزم؟مامان فدای تو بشه که دیگه کم مونده به اومدنت! این روزا همش میشینم تو خونه و به تو فکر میکنم به این روزهایی که با تو هستم ، به این که چقدر دلم تنگ خواهد شد برای این شکم قلنبه، واسه این تکونهای قشنگت، واسه لگد زدن هات!!! هفته پیش رفتم سونو تا ببینیم چند کیلو شدی!برای اولین بار بابا هم اومد که تورو ببینه!وای پسرم که این اقای بابا جو گیر شده بود هی از دکتر سوال میکرد!الان هم که عاشقت شده! همش میگه نمیشه این پسر ما زودتر بیاد اخه من دلم براش تنگ شده!!! اقای دکتر گفت که شما الان هفته 31 هستی و 1650 گرم هم وزن داری! کلا همه چی شکر خدا نرماله! وای پسر گلم مامانی هم که همش درگیر خرید برای شماست هرروز من با این و...
18 مرداد 1390

ماجرای مامان خانوم و آقا موشه!!!

فسقلی مامان سلام! حتما با خودت میگی این مامان خانوم این همه وقت کجا بوده که الان یادش افتاده یک دونه فسقلی هم داره که باید براش بنویسه،ولی عشق مامان این هفته مامان خانوم ماجراها داشت بذار از اولش بگم: هفته پیش با آقای بابا رفتیم خرید گفتیم ماه رمضونه بعد اونم که شما میای بریم یک سری وسایل بهداشتی و خواروبار بگیریم ؛بابا هم که همه چی رو کارتونی میگیره ! اومدیم خونه ، منم مریض بودم قرار شد فرداش نرم سرکار ! صبح با لگدهای شما از خواب بیدار شدم و صبحونه خوردم بعدش دوباره خوابیدم ، ظهر رفتم اشپزخونه که ناهار بخورم جای شما خالی تا دستم رو دراز کردم نون بردارم یکهو یه چیزی پرید بیرون!! وای مامانی موش بود!!!!!! حالا ...
9 مرداد 1390